شریعتی «ایست»گاه نیست

یادداشت مهدی سلیمانیه به بهانه‌ی برگزاری کنفرانس بررسی اندیشه‌های دکتر شریعتی در استانبول ترکیه.

 

مهدی سلیمانیه

 

به بهانه‌ی برگزاری کنفرانس بررسی اندیشه‌های دکتر شریعتی در استانبول ترکیه

 

بعضی آدم‌ها این‌طور هستند. آرام و قرار ندارند. مدام در سیلان. مدام در شدن. بعضی هایشان آنقدر در جنب و جوش و طغیانند که حتی بعد از مرگ هم آرام نمی‌گیرند! مدام مرزها را در می‌نوردند. درست در لحظه‌ای که به نظر می‌رسد در جایی ساکن شده‌اند، از جای دیگری سر برمی‌آورند. باز پیدایشان می‌شود. مثل باد. در جست و جو.

بعضی آدم‌ها مدام «مسأله» هستند. مثل «سید جمال الدین اسدآبادی» که نه تنها در حیات پرماجرایش، که حتی پس از مماتش هم آرام نگرفت. تن‌اش هم مسأله شد. جسدش هم سفر کرد:  پنهانی دفن شد. مدتی گم شد. بعد یک غربی قبرش را یافت. بعدتر موضوع دعوای ایرانی و افغانی شد. کشاکش سیاسی درست کرد. استخوان هایش بیرون آمد و به کابل سفر کرد. دوباره حالا دارد با اخوان، در مصر، در شمال افریقا سر برمی آورد. و باید منتظر ماند که باز از کجا سر بر بیاورد. سید جمال نمی‌خواهد به داخل کتاب‌ها برگردد. سید جمال آرشیو نمی‌شود.

شریعتی هم آرام ندارد. یک روز که خیال می‌کنی در ایران آرام گرفته، سر از جنوب شرق آسیا در می‌آورد و العطاس‌ها را شیفته می‌کند. در زادگاهش برای برخی تکراری می‌شود اما در لبنان کشف شده و در لیست پرفروش‌ها سر و کله‌اش پیدا می‌شود. اینجا در جامعه شناس بودنش، رشته‌اش و مدرکش تشکیک می‌شود اما ناگهان از دهان مایکل بوروی از پیشروان «جامعه شناس مردم مدار» خوانده می‌شود و باز می‌گردد. به سراغ ترک ها می‌رود تا کل مجموعه آثارش را به ترکی برگردانند و به ترکی با مخاطبینش از مثلث زر و زور و تزویر سخن بگوید. وقتی فکر می‌کنی که نسلی «اسلامیات»اش را وانهاده با «کویریات» پیدایش می‌شود و در خلوت «گفتگوهای تنهانی»شان جا می‌گیرد. مدتی که فراموشش می‌کنی ناگهان با قالبی نو داخل پیامک‌ها می‌شود. همان روز صبحی که با خودت می‌گویی دوره‌اش گذشته‌است، پژوهشی داد می‌زند که هنوز اکثر دانشجوها به خاطر شریعتی به جامعه شناسی می‌آیند. هر روز به لباسی، قامتی، زبانی. «هر لحظه به شکلی بت عیار درآمد»...

«سیستم‌»ها می‌خواهند این «مسأله»ها را حل کنند. آرام‌شان کنند. به «یاد» و «بزرگداشت» و تاریخ بسپارندشان. تفسیر غالب و قالب غایی‌اش را ارائه دهند و ختمش کنند و فاتحه‌اش را هم بخوانند. آخر روحی که هر روز از قالبی به قالبی و از مرزی به مرزی سفر می‌کند و تن به هیچ نظم و نسق و نظامی نمی‌دهد که نمی‌شود کنار آمد. باید آن را «سر جا»یش نشاند. اما مسأله اینجاست که شریعتی نمی‌خواهد سرجایش بنشیند؛ روی تابلوهای خیابان‌ها، سر در بیمارستان‌ها، روی سربرگ اداری آموزشکده‌ها، بین عناوین درسی دانشگاه‌ها. او آرام نمی‌گیرد.

شریعتی «آرام»گاه ندارد. حتی جسد او هم هنوز «امانت» و «آن»جاست. امانت یعنی موقت. «آن»جا یعنی جایی «دیگر». این‌ها همه یعنی حتی بدن او هم تن به «اینجا»یی شدن، به ثبات و قرار و استقرار نداده‌است. این یعنی بدن او هم دیر یا زود باز "مسأله" خواهد شد.

بعضی «وجود»ها آرام ندارند. شریعتی هر چه که باشد، «ایست»گاه نیست.


«خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد

مردی ز خاک رویید

در کوچه باغ‌های نشابور

مستان نیم شب به ترنم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع وار

زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان‌هاست»

(شفیعی کدکنی)

/ 0 نظر / 15 بازدید